Fa | Eng | Ar
  • ارجمندترین مردم کسانی هستند که ادب دارند.
  • امیدوارم آنقدر خوب باشیم و زیبا زندگی کنیم که وقتی از خط پایان زندگی می گذریم کسی دست نزند . . .
  • اگر رویاهایت تو را نمی ترسانند، پس به اندازه کافی بزرگ نیستید.
  • سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد!
  • گیتی برای تو پندآموز است، اگر پند آموز باشی.
  • داناترین مردم کسی است که از رفاقت و مصاحبت نادان بگریزد.
  • برای پرش های بلند در زندگی، گاهی لازم است چند قدم به عقب رویم ...
  • اندیشه پروازگر است جایی فرودش آوریم که زیبایی خانه دارد .
  • ناامید هرگز برنده نمی شود و برنده هرگز ناامید نمی شود.
  • به مردم بهتر از چیزی که میخواهید به شما بگویند، بگویید.
  • اگر از کار نیک خود خوشحال و کار بد خود دلگیر میشوی مومن هستی.
  • با دشمن دوستت رفاقت، مکن که دوستت را از دست میدهی.
  • ایمان همواره با استقامت و پایداری همراه است.کسی که ایمان دارد، استقامت دارد و کسی که استقامت ندارد ایمان ندارد.
  • خویشتن را نگاه دار از کرداری که اگر از تو بپرسند شرمگین و انکار نکنی.
  • ایستادگی کن تا روشن بمانی ؛ شمع های افتاده خاموش می شوند.
  • خودبینی . دیدن خود نیست . خودبینی . ندیدن دیگران است.
  • اعتماد ساختنش سالها طول میکشد . تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد.
  • روح فوق العاده زیباست ؛ آنقدر زیباست که اگر کسی چشمش به اوبیفتد هیچگاه ازعشق اونمی تواند فارغ شود.
امروز: شنبه ، ۲۶ آبان ۱۳۹۷
پزشکان در یک نگاه بیمارستان آینده آزمایشگاهنمای روبروی روزبخش 'گردشگرینوروز 97

منوی اصلی

جستجوی پزشک

فصلنامه سینا

فصلنامه سینا، سال 12 شماره 27
خبرنامه سینا

آب و هوا

اوقات شرعی

نگاهی به گذشته - بریده ای از روزنامه شهریور ماه 1329

تعداد بازدید : 1539

دنگ ... دنگ .... لحظه ها می گذرد، آنچه بگذشت نمی آید باز، قصه ای هست که هرگز دیگر، نتواند شد آغاز! آنچه می ماند از این جهد به جای، خنده لحظه ی پنهان شده از چشمانم، و آنچه بر پیکر او می ماند،‌نقش انگشتانم ...

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست

آنکه بیرون کند از جان و دلم دوست کجاست

آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم

آنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست

 

شادروان دکتر محمود مصدق مردی بزرگ از نیام پاکان و از تبار نیکان بود، انسانی والا با قلبی رئوف و دلی مالامال از مهر به همنوعانش. اگر چه اسطوره نبود اما برای همه معاصران یک اسوه انکار ناپذیر بود. هیچ وقت سنگی به شیشه دلی نزد اما انسان است جایزالخطا و بالاخره با غم فقدانش سنگی به بزرگی فراق به دل های ما نشانه رفت و این دم آخر قلب هایمان را جریحه دار کرد.

او تلاقی عشق و خرد بود آئینه تمام نمای عقل و درک و شعور بود و پروانه تمام عیار شور و احساسات و عواطف بود و در برابر هر مساله ای به بهترین واکنش مجهز بود، به قول بزرگی همه جا یک جور بود و هر جا یک جور، به میز ریاست پشت پا زده بود ولی بر صندلی خدمت و خدمتگزاری بسیار وزین تکیه داده بود، در هنگام داوری با بهره گیری از شعور، منصفانه ترین قضاوت را به معرض نمایش می گذاشت، در حین طبابت با تشخیص های حکیمانه بهترین درمان را عرضه می داشت، دستانش نوازشگر، قلبش پر از عشق، دلش سرشار از محبت، ذهنش خلاق، فکرش ره گشا، نفسش گرم، طبعش لطیف و روحش بزرگ بود.

در مواجهه با مخالفان صلاح را بهترین سلاح می دانست و با فصیح ترین ادبیات و بلیغ ترین گفتار آن ها را مجاب می نمود. همیشه حرفی برای گفتن داشت اما اهل زیاده گویی نبود. او در شاهنامه زندگی ما رستم را تداعی می نمود و در عرصه کارزار هیچ گاه اخم بر ابرو نیاورده و در برابر ناملایمات خم به قامت نداشت.

در دوره درخشان کاری مسئولیتهای زیادی به وی محول شده بود و بسیار القاب و عناوین به دنبالش می گشت. اما وارستگی را پیشه کرده و شیفته خدمت بود، دانشمندی برجسته، طبیبی حاذق و حکیمی متشخص که بر تارک جامعه پزشکی چون نگینی تابناک می درخشید اما با همه خصوصیات برجسته علمی بسیار متواضع و مهربان بود گویی که در خانواده بشری خود را کوچک تر از همه می پنداشت آن قدر با احساس بود که گاهی با شنیدن یک بیت شعر اشک از چشمانش سرازیر می شد. غالبا در هنگام وداع می گریست اما چون کوه استوار و با صلابت بود، او چون پرندگان رها و چون بلبلان نغمه خوان و بسان گل زیبا و همچون رود جاری و آرام بخش بود.

     آن یار کزو خانه ما جای پری بود                                       سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش                                   بیچاره ندانست که یارش سفری بود

از چنگ منش اختر بدمهر بدر برد                                           آری چکنم دولت دورقمری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت                               باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین                                   افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ                                        از یمن دعای شب و ورد سحری بود

 

منبع : admin تاریخ انتشار : 1394/06/30 تعداد بازدید : 1539